یش از یکسال است که سری جدید مسابقه «بفرمائید شام» از شبکه ماهواره‏‎ای "من‎وتو" (manoto) پخش نشده است.

توقف این برنامه پس از تعطیلی "آکادمی گوگوش" بسیار عجیب بود، چرا که بفرمائید شام پس از برنامه یادشده جزو مهمترین پروژه‎های این تلویزیون لندنی به حساب می‌آمد.

اما اخبار واصله از کانادا، دلیل توقف یکباره سری جدید بفرمائید شام را -که گفته می‎شود قرار است در کانادا فیلمبرداری شود- بیشتر روشن می‌کنند.

پایگاه خبری ایرانیان مقیم کانادا با سر تیتر "جنجال بر سر یک پرونده در تورنتو" از جنایتی هولناک که دامنگیر تیم فیلمبرداری شبکه من و تو شده است پرده برمی‌دارد؛ جنایتی که به‎نوشته این سایت کانادایی، به ماجرای شکایت یک خانواده ایرانی در تورنتو و رسوایی جنسی "تیام" مجری شبکه من و تو و همکارانش برمی‎گردد که البته سروصدای زیادی هم به‎پا کرده است.

 به کارمندان «من‎وتو» گفتم که شوهر دارم، ولی...! +تصویر سند

 

 سایت ایرانیان مقیم کانادا طی گزارشی در این باره نوشت: «سارا نام قربانی این پرونده است که با شکایت از کارکنان من و تو، مستقر در کانادا، خواهان اجرای عدالت است. او که از داوطلبان شرکت در مسابقه بفرمائید شام بوده است، با اصرار فراوان و بر خلاف میلش حاضر به گفتگو با سایت ایرانیان مقیم کانادا شد تا واقعیت و اصل ماجرا را برای مردم شرح دهد.»

منبع یادشده در ادامه با اشاره به موافقت تیم من و تو برای شرکت "سارا" در این مسابقه در تاریخ  26 اکتبر 2014 و شروع فیلمبرداری در منزل وی در همان روز، با قربانی این حادثه گفتگو کرد.

سارا در مصاحبه با این پایگاه گفت: «مثل همیشه صبح زود با شوهرم صبحانه خوردم و او رفت سر کار... اوائل صبح ساعت 8 تیم فیلمبرداری که می‎خواستند اپیزود اول را بگیرند به همراه تیام به خانه ما آمدند تا فیلمبرداری را شروع کنند. تا بعدازظهر همه چیز خوب پیش می‎رفت و من همه نقش‎ها را خوب بازی کردم تا اینکه غروب شد و کار متوقف شد و قرار شد که چند نفر بیرون از خانه از آمدن مهمان‎ها فیلم بگیرند.

آقای تیام به همراه دو نفر دیگر داخل خانه ماندند که ادامه فیلمبرداری را زمان ورود مهمان ها ادامه بدهند. در همین زمان وقتی من برای تم آن روز رفتم تا لباس مخصوص آن تم را بپوشم و گروه فیلمبرداری دوباره کارش را شروع کند، یکدفعه دیدم آقای تیام و آن دو نفر بدون اجازه آمدند داخل اتاق؛ شوکه شدم ولی فکر کردم چیزی احتیاج دارند که اینطوری وارد اتاق شدند!»

قربانی این جنایت هولناک ادامه داد: «تیام دوربین دستش بود و آن دو نفر آمدند طرفم و به من ابراز علاقه کردند. من به آن‎ها گفتم که شوهر دارم و کلی جیغ و داد و فریاد زدم ولی آن آدم‎های [...]  وقتی دیدند من دارم مقاومت می‎کنم کتکم زدند و دو نفری به من تعرض کردند.

بعدش هم من را تهدید کردند که اگر حرفی بزنم از من فیلم گرفته‎اند و اول آن را نشان شوهرم می‎دهند و بعد هم پخشش می‎کنند. وقتی که این مسأله را شوهرم فهمید بدجوری به هم ریخت...

با اینکه من از ترس آبرو نمی‌خواستم این قضیه را کسی بفهمد، شوهرم نمی‌توانست بی‌خیال شود و مدام اصرار داشت که باید شکایت کنیم و دمار از روزگارشان دربیاوریم.»

 سارا همچنین در این گفتگو از پیگیری شکایت خود و ممنوع الخروج شدن تیم سازنده بفرمائید شام از کانادا خبر داد و علت به تأخیر افتادن پخش سری جدید بفرمائید شام از تلویزیون من و تو را این پرونده بیان کرد.

البته به تازگی دادگاه کانادا حکم ممنوع الخروج بودن آن دو نفر متجاوز را صادر و بقیه عوامل مستقر در کانادا را رها کرده است.

 سارا در پایان مصاحبه خود با پایگاه ایرانیان مقیم کانادا گفت: «واقعا دوست نداشتم این گفتگو را با شما انجام بدهم چون اصلا دلم نمی‎خواست که این موضوع اینقدر پخش بشود و ادامه پیدا کند. ولی اصرار شما و اینکه دیدم این قضیه بین ایرانی‎های کانادا خیلی پیچیده، مجبورم کرد تا این گفتگو را داشته باشم.»

 خاطرنشان می‎شود برنامه بفرمائید شام پس از تعطیلی و ناکامی آکادمی گوگوش، بیشتر سرمایه‏‎گذاری‎های شبکه من و تو را به خود اختصاص داد.

امتیاز برنامه بفرمائید شام از شرکت انگلیسی «ITVGLOBAL» خریداری شده است و هدف از تولید آن، تغییر سبک زندگی ایرانی-اسلامی مردم کشورمان با ترویج شراب‎خواری، بی‎بندوباری، تخریب آموزه‎های دینی، توهین به قومیت‎های ایرانی و... می‎باشد.

 با توجه به افشاگری پایگاه ایرانیان مقیم کانادا، باید گفت معلوم نیست چند نفر دیگر از شرکت‎کنندگان برنامه بفرمائید شام قربانی هوس‎بازی عوامل آن شده‎اند و از ترس آبرو و برای جلوگیری از انتشار فیلمشان، لب فروبسته‎اند!؟

حلقه مفقوده این ماجرا وقتی پیدا می‌شود که چندی پیش مدیر یکی از تلویزیون‎های لس‎آنجلسی از قاچاق دختران توسط "کیوان عباسی" مدیر شبکه من و تو پرده برداشت و فاش کرد که او یک شبکه پورنو به‎نام "هاستلر تی‎وی" را نیز در کانادا اداره می‎کند.

 مجددا یادآور می‎شویم، پخش سری جدید برنامه بفرمائید شام که از یک‎سال پیش قرار بود در کشور کانادا تولید شود، متوقف شده است.

البته مدیران شبکه من و تو به تازگی وعده داده‌اند که با حل و فصل پرونده مذکور در محاکم قضائی کانادا، طی ماه‎های آینده سری جدید برنامه بفرمائید شام را روی آنتن خواهند فرستاد.



ارسال توسط سارا
چند ماه پیش بود که جدایی نابهنگام یکی دیگر از مجریان زن شبکه ماهواره‌ای «من و تو» اما و اگرهای بسیاری را برای این تلویزیون لندنی به وجود آورد.

 

قطع همکاری ناگهانی «طناز خامه» یکی از سردبیران و مجریان برنامه "اتاق خبر" با شبکه من و تو و یادداشت‎های وی در فیسبوک شخصی‎اش، حاکی از اعتراض وی به مزاحمت‌های اخلاقی برخی کارکنان تلویزیون من و تو می‎باشد.

 

نامبرده به‎قدری از این بابت احساس ناامنی کرده است که زندگی در یک روستای دورافتاده افغانستان را به لندن‌نشینی و کار کردن در تلویزیون من و تو ترجیح می‌دهد.

  اما این تمام ماجرای جدایی این مجری زن از «من و تو» نیست.

طناز خامه پس از خداحافظی با این شبکه -که همراه با افشاگری در خصوص بخشی از واقعیت‎های درونی من و تو بود- به طرز غیرعادی و ابهام‎برانگیزی ناپدید شد و حتی در شبکه‌های اجتماعی نیز فعالیتی نداشت؛ تا اینکه از چندی قبل دوباره با حضور در فضای مجازی افشاگری‌های خود را از سر گرفت.

این مجری سابق من‎وتو که گویا خود قربانی آزار و اذیت در شبکه یادشده بوده است، پس از جدایی با انتشار پستی در فیسبوک شخصی خود تلویحا از سرنوشت هولناک کارمندان زن تلویزیون من‌وتو خبر داد.

وی که به نشانه اعتراض تصویری از خود را منتشر کرده است، چنین می‎نویسد: «خشونت را دیگر نمی‎پذیرم؛ چرا که تلخ‎ترین تجربه زندگی‎ام بوده...»

 

«طناز خامه» تنها کارمند زن شبکه من و تو نیست که در اعتراض به رفتارهای جنون آمیز و فساد اخلاقی دست‎اندرکاران این تلویزیون، ساز جدایی کوک کرده است.

تقریبا یک سال پیش بود که «پریسا سحرخیز» یکی دیگر از مجریان زن من‎تو، پس از افشای تجاوز "تیام بصیر" (مجری شبکه) به "روشنا" (ثبت‌نام‎کننده در آکادمی گوگوش) از این شبکه لندنی جدا شد و فشارهای بعدی مدیران و عوامل من‎وتو نیز نتوانست وی را به تکذیب افشاگری‌هایش وادار کند. 

برملا شدن تجاوز جنسی کارمند مرد شبکه من‌وتو به «روشنا» از یک سو و رسوایی بزرگ تعرض "رها اعتمادی" (مجری اصلی آکادمی گوگوش) به یک پسر 11 ساله -که توسط سی‎ان‎ان مخابره شد- موجب گشت تا مدیران شبکه انگلیسی من‎وتو سری‌های بعدی آکادمی گوگوش را تعطیل کنند.

 

شبنم، شیدا و مریم رئیسی (از مجریان و تهیه‎کنندگان برنامه دکتر کپی) نیز پس از بروز فسادهای اخلاقی پی‎درپی در شبکه من‎وتو، همراه با طناز خامه و پریسا سحرخیز از این شبکه ماهواره‎ای فارسی‎زبان بیرون رفتند.

در پایان خاطرنشان می‎کنیم با نگاهی به زندگینامه "کیوان عباسی" (مدیر شبکه من‎وتو) عامل اصلی رواج انحرافات اخلاقی و روابط جنون‎آمیز در این تلویزیون لندنی بیشتر معلوم می‎شود؛ شخصی که خود فرزند مالک یک شبکه پورنوگراف کانادایی می‎باشد و دور از انتظار نیست که زنان و دختران اینچنین در تلویزیونش تحت آزار و اذیت قرار دارند.

کیوان و مرجان عباسی



ارسال توسط سارا

بعد از افشای چهره یکی از مهره های وزارت اطلاعات، محمد باقر سجودی و منتشر شدن بیوگرافی آن در فضای مجازی، محمد باقر سجودی در اقدامی عجولانه در برنامه خود بدون اینکه اشاره ای به مطالب منتشر شده کند آن را رد کرده و گفت: مطالبی که در مورد من منتشر شده دروغ است.

وی هیچ گونه اشاره ای به خیانت هایی که در سالیان گذشته علیه اهل سنت ایران انجام داده نکرد و به جای پاسخگویی به شبهاتی که در مورد عملکرد پشت پرده و مخفی سالهای گذشته وی است  تمام قد از وزارت اطلاعات ایران دفاع کرد و گفت:

معلوم است کسانی که این بیوگرافی را از من منتشر کرده اند اطلاعاتی نیستند زیرا عکس خوبی از من در این بیوگرافی منتشر نشده است. این در حالی است که اطلاعاتی ها عکس های زیادی از من دارند.  

لازم به ذکر است که شیوه همیشگی نیروهای اطلاعاتی و امنیتی این است که با فراکنی سعی می کنند مخاطبان را از موضوع مطرح شده منحرف و آنها را گمراه کنند.

محمد باقر سجودی: بیوگرافی که برای من نوشته شده کار وزارت اطلاعات نیست



ارسال توسط سارا

نزول چشمگیر شبکه ماهواره‌ای "من‌و‌تو" (manoto) مشکلی است که این روزها دامن‌گیر مدیریت این تلویزیون لندنی شده است. شاید مدیران این شبکه هیچ‌گاه فکر نمی‌کردند روزی تلویزیونشان اینچنین با افت مواجه شود.

تلویزیونی که با رنگ و لعاب برنامه‌هایی مثل "آکادمی گوگوش" و "سالی تاک" و در کنار آن‌ها پخش برخی مستندهای سفارشی، راه‌اندازی شد تا منافع کارفرمایان صهیونیست، بهائی و سلطنت‌طلب خود را تأمین کند، اکنون به قبرستانی خسته‌کننده برای بینندگانش تبدیل شده است.

برملا شدن رسوایی‌های اخلاقی متعدد کارمندان من‌و‌تو نیز از جمله عوامل مهمی است که موجب شده این شبکه لندنی از چشم مخاطبان بیفتد.

معضل یادشده از طرفی تعطیلی برنامه‌های پرسروصدایی مثل "آکادمی گوگوش" را به دنبال داشت و از سوی دیگر، مدیران بالادستی من‌و‌تو را وادار کرد با تعدادی از سرشناس‌ترین مجریان و برنامه‎سازان زن خود خداحافظی کنند.

"مژگان انصاری" ، "سروناز قاضی زاده" ، "پریسا سحرخیز" ، "طناز خامه" ، "شبنم و شیدا رئیسی" و... به‌خاطر مسائل فوق «من‌و‌تو» را ترک کردند و تلاش مدیران برای بازگرداندن حیثیت به فنا رفته شبکه از طریق ایجاد تغییر و تحول و تولید برنامه‌های جدید نیز به دلیل «اختلافات مجریان باقی‌مانده با یکدیگر» ناکام ماند.

"سالومه سیدنیا" یکی از مجریان من‌و‌تو است که پس از اجرای برنامه "سالی تاک" و برنامه بی‌محتوا و خسته‌کننده "سمت نو"، از سوی مدیریت شبکه مأموریت یافت با تولید برنامه‌ای تازه جلوی ریزش مخاطبان را بگیرد.

وی با تغییر قالب و دکور برنامه تکراری "جواب" کوشید مشکل را رفع کند، ولی همان‌طور که انتظار می‌رفت، در جلب نظر بینندگان شکست خورد و موفق نشد آنان را با خود همراه کند.

علنی شدن اختلاف سالومه با "امیرعلی محمدیان خراسانی" (یکی دیگر از مجریان این برنامه) آن‌هم در مقابل دوربین، نشان داد که اوضاع درونی تلویزیون من و تو وخیم‌تر از چیزی است که برخی ناظران پیش‌بینی می‌کردند.

او حین اجرای برنامه‌ها، بارها امیرعلی را با رفتار و گفتارش تحقیر کرد و "تکه‌پرانی‌های متقابل" کار را به جایی رساند که امیرعلی با بی‎میلی و بی‌رغبتی فعالیت خود را ادامه داد و دست آخر هم اعلام کرد که دیگر در برنامه حاضر نمی‌شود!

ویدیو/ اختلاف سالومه سیدنیا با امیرعلی محمدیان از کجا کلید خورد؟

همین اختلاف باعث شد سری اول برنامه "جواب" به‌صورت نیمه‌کاره رها و متوقف شود.

در حالی که عوامل این برنامه قبلا با تبلیغات گسترده، وعده داده بودند که سازندگان مستند "انقلاب‌57" در آخرین قسمت برنامه حضور خواهند یافت و به سؤالات و انتقادات بینندگان پاسخ خواهند گفت، این وعده هرگز عملی نشد.

البته سالومه سیدنیا که تهیه‌کنندگی و اجرای برنامه "جواب" را به‌صورت همزمان بر عهده داشت، بروز مشکلات فنی را علت روی آنتن نرفتن قسمت آخر این برنامه اعلام کرد.

اما هنگامی که هفته‌های بعدی یکی پس از دیگری فرا رسیدند و باز هم برنامه مورد اشاره پخش نشد، معلوم شد که "مشکلات فنی" بهانه دست‌اندرکاران تلویزیون من و تو برای فریب افکار عمومی و مخفی کردن چالش‎های داخلی است.

 در پایان خاطرنشان می‌کنیم "سروش تهرانی" (برنده سری اول آکادمی گوگوش و همسر سالومه سیدنیا) که گویا نتوانسته با رفتار بی‎پروای همسرش در برقراری ارتباط با کارمندان مرد شبکه من‌و‌تو کنار بیاید، به تازگی از وی جدا شده است.

در واقع شیوع «اپیدمی طلاق» تاوانی است که بسیاری از کارکنان این تلویزیون لندنی به‎دلیل روابط غیرمتعارف و رسوایی‌های اخلاقی خود می‌پردازند؛ معضلی که ضعف و به‎هم‎ریختگی این شبکه ماهواره‌ای را تشدید کرده است.

 

نمونه‌هایی قابل انتشار[!] از روابط بی‌پروا و کنترل‌نشده "سالومه سیدنیا" با کارمندان مرد تلویزیون «من‌و‌تو»



ارسال توسط سارا

گزیده ای از زندگی نامه محمد باقر سجودی مجری شبکه کلمه

محمد باقر سجودی فرزند حسن متولد 21 آذر ماه 1335 در شهر نیشابور استان خراسان رضوی به دنیا آمد.

پدرش حسن و مادرش سیده خدیجه بابازادگان نام دارد.

پدر محمد باقر متولد نیشابور و مادرش اصالتا لنگرودی (روستای گالش کلام) بود. محمد باقر نیز متولد نیشابور است اگر چه شناسنامه اش چند سال بعد در لنگرود گرفته شده است.

زادگاه جد پدری محمد باقر، نیشابور از شهرهای خراسان رضوی است.

نام خانوادگی طایفه سجودی ها در ابتدا سراجی (از قبایل مطرح نیشابور) بود. که بعدها پدر بزرگ محمد باقر (کاظم) به دلیل مشکلات و جنگ های قبیله ای مجبور به انتقال از نیشابور (زادگاه پدری) به لنگرود روستای گالش کلام (زادگاه مادری) شدند.

در جریان انتقال و برای حفظ جان و امنیت، هویت شناسنامه ای پدر بزرگ محمد باقر (کاظم سراجی) به "محمد سجودی" تغییر یافت.

شاید بتوان گفت مهمترین تحول در خانواده سراجی جریان انتقال آنها از نیشابور به لنگرود بود. چرا که این انتقال باعث تغییر در هویت و جریان اصلی زندگی سراجی ها شد. به طوری که مجبور شدند تقریبا همه چیز را از صفر شروع کنند زیرا این انتقال موجب شده بود خانواده سراجی ها همه اموال و دارایی های خود را در نیشابور بگذارند و جان خود را نجات دهند.

در سابق رسم بر این بود اگر جنگی اتفاق می افتاد و کسی کشته می شد خانواده قاتل برای اینکه به اصطلاح از گزند خانواده مقتول در امان بمانند همه اموال و دارایی های خود را برای خانواده مقتول گذاشته و شبانه محل سکونت خود را ترک و به جای دیگر کوچ می کردند.

با انتقال خانواده سجودی به لنگرود اکثر طایفه و خاندان سجودی (سراجی سابق) نیز به مرور از نیشابور کوچ کردند و برخی به تهران و شهرها و استان های دور دست سفر کردند. البته برخی از اقوام و خاندان همچنان اسم و رسم خود را حفظ کرده و تغییری در شناسنامه خود ندادند.

3 سال بعد از انتقال و جابجایی به لنگرود، محمد سجودی (کاظم سراجی) پدر بزرگ محمد باقر، فوت کرد.

پدر محمد باقر (حسن) پسر بزرگ خانواده بود بنابراین تمام مدت سعی کرد با ادامه دادن شغل پدر، یاد و خاطره وی را زنده نگه دارد.

از آن جایی که پدر بزرگ محمد باقر (کاظم) در زمینه قالیبافی تخصص داشت پدر محمد باقر نیز بعد از انتقال به لنگرود  راه پدر را ادامه داد و سعی کرد این هنر را در حد امکان توسعه دهد. تا جایی که توانست کارگاه های مختلفی را برای توسعه شغل پدری در لنگرود راه اندازی کند. اما این کار زیاد دوام نیاورد و بعد از مدتی پدر محمد باقر (کاظم) ورشکسته شد و مجبور شد به خوار و بار فروشی روی بیاورد.

پدر محمد باقر می گفت از زمانی که محمد باقر به دنیا آمده این همه مشکلات در زندگی ما به وجود آمده است. به همین دلیل خیلی از محمد باقر خوشش نمی آمد و به اصطلاح پا قدم او را نحس می دانست. 

جریان جنگ و درگیری نیشابور تاثیر بسیاری در روحیه محمد باقر گذاشته بود تا اندازه ای که محمد، برادر بزرگ محمد باقر (که 2 سال از او بزرگتر بود) در خاطرات خود می نویسد جنگ و درگیری های نیشابور به قدری بر روح و روان خانواده خصوصا برادر کوچکتر من اثر گذاشته بود که محمد باقر تا کلاس دوم ابتدایی به شدت از تاریکی می ترسید و شب ها رختخواب خود را خیس می کرد . اغلب اوقات ما مجبور می شدیم در روشنایی بخوابیم.

محمد باقر دوران دبستان خود را تا سوم ابتدایی در "دبستان اسلامی"  به مدیریت "داریوش رحیمی" گذراند.

محمد باقر دوران دبستان بسیار بدی را گذراند و مشکلات روحی در تحصیل وی نیز اثر گذاشت. "داریوش رحیمی" میگوید محمد باقر تا اندازه ای گوشه گیر بود که می شود گفت ضعیف ترین دانش آموز مدرسه بود و همه حتی کسانی که از لحاظ جسمی از او کوچکتر بودند به او زور می گفتند. همین امر باعث شد شایعه هایی علیه او در دبستان به وجود بیاید که خانواده سجودی را دچار مشکل کند.

منصور رستمی همسایه و همکلاسی محمد باقر می گوید: در محله و مدرسه شایعه شده بود که یکی از معلمان دبستان (معلم ریاضی)، محمد باقر را در ساعت آخر نگه داشته و او را مورد اذیت و آزار جنسی قرار داده است. این قضیه دستاویزی برای مسخره کردن محمد باقر شده بود تا اینکه برادر بزرگ محمد باقر (محمد) متوجه شد و بعد از تعطیلی دبستان به سراغ معلم ریاضی رفته و با او گلاویز شود که در نهایت منجر به کور شدن چشم معلم  شد.

خانواده سجودی مجبور شدند در سال 1345 از لنگرود به تهران کوچ کنند و خانه ای در سرای شکوفه اجاره نمایند. زیرا هم ترس از مقابله خانواده و اطرافیان معلم ریاضی بود هم فضای بدی علیه محمد باقر در مدرسه و محله به وجود آمده بود که آبرو و حیثیت خانواده سجودی را خدشه دار می کرد.

البته محمد باقر هیچ گاه شایعه های مطرح شده درباره خود را تایید نکرد و هنگامی که در این خصوص صحبت می شد به شدت برافروخته و عصبانی می شد.

بعد از مهاجرت به تهران، محمد باقر بقیه تحصیلات دوران ابتدایی خود را در تهران "دبستان گلشن" ادامه داد.

بعد از گذراندن دوران ابتدایی به "دروازه دولاب کوچه داوودزاده" رفتند و دو سال در آنجا بودند تا اینکه توانستند به واسطه ارثی که به مادر محمد باقر رسیده بود یک خانه در خیابان پیروزی بخرند.

محمد باقر بعد از کلی مکافات بالاخره توانست با فشارهای پدر و برادر بزرگترش دوران راهنمایی را با اتمام برساند.

منصور رستمی همکلاسی و همسایه محمد باقر نقل می کند که وی از همان دوران ابتدایی از مدرسه فراری بود و همیشه در خانه آنها جنگ و دعوا بر سر فرار محمد باقر از مدرسه بود.

هیچ وقت بین محمد باقر و پدرش آشتی برقرار نشد. محمد باقر همیشه لجبازی می کرد و دست به کارهایی می زد که ثابت کند ترسو نیست و آن حرف و حدیث هایی که در مورد او مطرح شده دروغ بوده است.

به همین بعد از گذراندن دوران راهنمایی درس را رها کرده و وارد بازار کار شد. وی برای پیدا کردن کار به سراغ دایی خود "حسن بابازادگان" رفت که با سالیان سال با پدرش مشکل داشت و با هم اختلاف داشتند. "دایی حسن" مدعی بود پدر محمد باقر در جریان یک معامله سرش را کلاه گذاشته اما پدر محمد باقر انکار می کرد. پدر محمد باقر می گفت یکبار به سفارش دایی حسن به اداره امنیت برده شده و به شدت کتک خورده است. دایی حسن از اعضای ساواک بود.

وقتی پدر محمد باقر شنید که وی برای پیدا کردن کار به سراغ دایی حسن رفته آنقدر عصبانی شد که محمد باقر را از خانه بیرون کرد.

محمد باقر در ابتدای کار با سفارش دایی خود (حسن بابازادگان) به عنوان مخبر ساواک در یک دفتر پستی در همان خیابان پیروزی شروع به فعالیت کرد.

در ابتدا کارهای دفتری را انجام می داد و گزارش هایی که توسط مخبرین از خرابکارها و ... تهیه شده بود را دسته بندی کرده به صورت گزارش در می آورد. اما در ادامه به عنوان مسئول هماهنگی و بررسی خبرهای ویژه منصوب شد. و دفتر کار او نیز به میرداماد منتقل گردید.

محمد باقر با ارتقای درجه در ساواک و افزایش درآمد، شبگردی ها و خوشگذرانی هایش شروع شد تا جایی که خواهر محمد باقر (سمیه) می گوید: شبها تنها جایی که می شد به راحتی محمد باقر رو پیدا کرد کاباره بود. او عاشق مهستی و حمیرا بود.

آن موقع (سال 1352) محمد باقر فقط 17 سال داشت.

در خرداد سال 1352 بود که سمیه (خواهر محمد باقر که 4 سال از او بزرگتر بود) و غلامرضا (پسر عمه اش) با هم ازدواج کردند. و یک سال بعد هم اولین فرزندشان افشین به دنیا آمد.

عمه سمیرا (تنها عمه محمد باقر) بود. عمه سمیرا با یک معلم به نام "شهرام صادقی" ازدواج کرده بود که حاصل زندگیشان 2 پسر و 1 دختر بود.

همزمان با فعالیت های محمد باقر در ساواک رفت و آمد محمد باقر به خانه دایی حسن بیشتر شد و این رفت و آمد باعث شد محمد باقر عاشق دختر دایی خود فریبا که دختر کوچک دایی حسن بود شود.

بعد از مدتی محمد باقر در 20 سالگی (1355) رسما فریبا را از دایی حسن خواستگاری کرد. و 4 ماه بعد هم ازدواج کردند.

آن زمان تب انقلاب بالا گرفته بود و کار محمد باقر و دایی حسن بسیار شلوغ بود چون بگیر و ببندها بسیار زیاد شده بود.

ازدواج محمد باقر بسیار ساده و بدون هیچ مراسمی بود. عقد در خانه و ماه عسل هم در شاهزاده عبدالعظیم بود. پدر و مادر محمد باقر هم که با ازدواج آنها مخالف بودند در مراسم او نیامدند. محمد باقر همیشه از این خاطره به عنوان یکی از تلخ ترین خاطرات زندگی یاد می کند.

بعد از مدتی محمد باقر به عنوان یک نفوذی به محله سابق خود (خیابان پیروزی) رفت. تا در مسجد محله بین گروه های انقلابی نفوذ کرده و افراد سرشناس و سرشاخه های اصلی انقلابی را که اعلامیه پخش می کردند شناسایی و دستگیر کند.

از این به بعد بود که حضور محمد باقر در مسجد بسیار پر رنگ شد. به طوری که در محله به عنوان یک بچه مسجدی شناخته می شد.

یکی از دوستان قدیمی محمد باقر به نام رضا فرخ یار می گوید محمد باقر یک بچه مسجدی دو آتیشه و تندرو بود و تقریبا همه نمازهای یومیه اش را در مسجد می خواند و رابطه بسیار خوبی با حاج آقای موسوی امام جماعت مسجد داشت. و رابطه آنها آنقدر خوب و صمیمی بود که هر کس نمی دانست فکر می کرد آنها پدر و پسر هستند.

رضا فرخ یار در حال حاضر در روزنامه جمهوری اسلامی در حال فعالیت می باشد.

هدف اصلی محمد باقر برای رفتن به "مسجد ابوالفضل" نفوذ و شناسایی بود اما رفته رفته فعالیت های محمد در ساواک کم رنگ شد و شایعه جدایی محمد باقر از ساواک شدت گرفت.

همین امر موجب شد رابطه بین محمد باقر و فریبا و دایی حسن شکر آب شود. آن زمان (سال 1356) محمد باقر یک فرزند به نام عباس داشت که تازه به دنیا آمده بود.

خانه محمد باقر در آن زمان پر شده بود از کتاب های دکتر شریعتی و صحبت های آیت الله خمینی

محمد باقر در خاطرات خود می گوید من از سال 56 و 57 رفتم به سمت آقای خمینی و دکتر شریعتی و در واقع در این سالها بود که من این دو شخصیت را به طور کامل شناختم و از صمیم قلب آنها را پذیرفتم.

در ابتدا اطرافیان محمد باقر فکر می کردند رفتن محمد باقر به سمت آقای خمینی و شریعتی و مسجد و جلسات مذهبی فقط و فقط به دلیل شغل وی (که در ساواک بود) است اما رفته رفته مشخص شد که این جلسات و سخنرانی ها بر روی افکار محمد باقر اثر گذاشته و او را منحرف کرده است. به همین دلیل رابطه محمد باقر با دایی حسن به شدت سرد شد و رابطه او با همسرش را با مشکل جدی روبرو کرد. این حالت تا اندازه ای پیش رفت که محمد باقر در نامه ای به همسرش فریبا نوشت بین من و پدر خود یکی را انتخاب کن.

فریبا نیز بعد از مدتی در بهبوهه انقلاب 57 از محمد باقر جدا شد و طلاق گرفت.

محمد باقر در آن زمان یک انقلابی به اصطلاح تند شده بود و اعلامیه ها و سخنرانی های آیت الله خمینی را چاپ و منتشر می کرد و حتی نقش بسیار پر رنگی در بسیج کردن مردم برای استقبال از آیت الله خمینی ایفا کرد.

دایی حسن نیز به دلیل همکاری با ساواک و ترس از اینکه محمد باقر به دلیل انقلابی شدن و طلاق فریبا او را لو بدهد املاک و دارایی های خود را فروخت و به آمریکا رفت.

بعد از این اتفاق و تغییر روش در زندگی محمد باقر، دوباره ارتباط بین او و خانواده اش برقرار شد.

محمد باقر بعد از انقلاب در یک مدرسه ابتدایی به نام دبستان شهدا در جنوب تهران به عنوان معلم قرآن شروع به فعالیت کرد و هم زمان درس خود را ادامه داده و مدرک دیپلم خود را گرفت.

سپس با لو دادن کلیه اسنادی که موقع همکاری با ساواک و دایی حسن جمع آوری کرده بود توانست جایگاه خوبی در بین انقلابی ها به دست بیاورد. تا اندازه ای که به عنوان یکی از مسئولین کمیته مرکزی در جنوب تهران منصوب شد.

یکی از فعالیت هایی که محمد باقر در آن زمان انجام داد شناسایی و دستگیری اعضای سابق ساواک در منطقه جنوب تهران بود. وی به دلیل فعالیت در ساواک در زمان شاه شخصیت های مختلف و مهره های اصلی ساواک را در برخی مناطق تهران می شناخت به همین دلیل توانست در مدت زمان کوتاه افراد زیادی را دستگیر و به زندان روانه کند.

حسن بابازادگان در مصاحبه ای با رادیو صدای اسرائیل به این جریان اشاره می کند و می گوید: « ما حتی فکرش را نمی کردیم کار به اینجا برسد. ما هر چه ضربه خوردیم از خودی خوردیم. جمهوری اسلامی و روحانیت به اسم دین آنقدر بر روی افکار جوانان ما کار کرد که حتی برادر به بردار و فرزند به پدرش رحم نکرد و به خاطر انقلاب، افراد دست از همه چیز حتی رابطه خونی می کشیدند. خود من از ترس خواهر زاده ام فرار کردم وگرنه شاید الان در ایران زندگی بهتری داشتم. هیچ کس دوست ندارد در غربت زندگی کند و در غربت بمیرد. من خاک ایران را با هیچ جای دنیا عوض نمی کنم.»

محمد باقر بعد از انقلاب و جدایی از فریبا (دختر دایی اش) با دختری به نام آسیه از همکاران و معلمان مدرسه ای که محمد باقر در آن تدریس می کرد آشنا شد. او معلم علوم بود.

پدر آسیه در جریان انقلاب در درگیری های سیستان کشته شده بود و مادرش نیز بعد از انقلاب فوت کرده بود. تنها کسی که برای آسیه مانده بود یک خواهر کوچکتر به نام طاهره بود.

این آشنایی هم زمان بود با جریان ها و اتفاق هایی که در سیستان و بلوچستان و مناطق مختلف کشور در جریان انقلاب رخ می داد.

بعد از انقلاب 57 كه موجب تضعیف موقتی اقتدار دولتى در مناطق مختلف شده بود، سازمان های سياسى مختلفی در برخی استان ها به وجود آمد. یکی از این استان ها سیستان و بلوچستان بود.

در سیستان، به استثناى حزب اتحاد المسلمين كه تشكلى مذهبى و نيمه سياسى بود، گروه‏هاى سياسى ديگر، گرايش‏هاى قومى و چپ گرايانه داشتند و از حمايت مردمى چندانى برخوردار نبودند.

حزب اتحاد مسلمين تحت رهبرى مولوى عبدالعزيز ملازاده، نماينده مذهبى بلوچ‏هاى «اهل سنت» در ايران بود تا بيانگر گرايش‏هاى سياسى و محلى بلوچ‏ها باشد. مولوى عبدالعزيز نماينده بلوچستان در مجلس خبرگان اسلامى ايران به پيروان خود اعلام کرد تا در فروردين 1358 به استقرار جمهورى اسلامى ايران رأى دهند، اما در رفراندوم مربوط به قانون اساسى جمهورى اسلامى در آذر 1358 شركت نكرد، زيرا در آن تشيع به عنوان مذهب رسمى كشور اعلام شده بود.

مولوی عبدالعزیز ملازاده  با وجود فشارهای مختلف حاضر نشد مواضع خود را رادیکال تر کرده و علیه جمهوری اسلامی موضع تندی بگیرد به همین دلیل در سال اواخر 1358 گروهی تحت رهبری مولوی نظر محمد و مولوی امان الله از حزب اتحاد مسلمین جدا شده و جداگانه به فعالیت های خود ادامه دادند.

انقلابیون در آن زمان با رصد حرکت هایی که در استان های مرزی در حال وقوع بود تصمیم گرفتند گروه های مختلفی را جهت بررسی، ساماندهی و نفوذ و اثر گذاری در این استان ها تشکیل دهند. طبق نیاز سنجی قرار شد یک تیم مجزا به رهبری مصطفی مرتضوی، برای این امر مهم در سیستان و بلوچستان گماشته شود. یکی از اعضایی که برای این تیم انتخاب شد محمد باقر سجودی بود. عنوان تیم مذکور فداییان خمینی بود.

محمد باقر موظف شد به عنوان یکی از اعضای فداییان خمینی در این بخش به فعالیت خود ادامه دهد. علت انتخاب محمد باقر نیز این بود که وی آشنایی اجمالی با عقاید اهل سنت داشت.

به همین منظور محمد باقر  در راستای فعالیت های کمیته مذکور (فداییان خمینی) ، در همان مدرسه ای که مشغول به تدریس بود خود را به آسیه که سنی مذهب و اهل بلوچستان بود نزدیک کرد و بعد از مدتی از او خواستگاری نمود.

اما مشکلی وجود داشت. پدر و مادر محمد باقر با ازدواج او و آسیه مخالف بودند تا جایی که مادر محمد باقر می گفت اگر با آسیه ازدواج کنی باید قید مادرت را بزنی.

محمد باقر 4 ماه صبر کرد تا شاید بتواند رضایت پدر و مادرش را جلب کند اما نشد و در نتیجه در آذر ماه  1360 در سن 25 سالگی با آسیه ازدواج کرد. حاصل این ازدواج عمر، ابوبکر، عثمان و عایشه است

بعد از به دنیا آمدن بچه اول، محمد باقر اسم او را عمر گذاشت. همین امر مقدمه ای شد برای قطع رابطه محمد با خانواده پدری اش.

بعد از مدتی، محمد باقر، به همراه آسیه از تهران به بلوچستان مهاجرت کردند.

قبل از مهاجرت به بلوچستان محمد تلاش کرد شکافی که بین او و خانواده اش افتاده را کم کند به همین منظور مادرش را به سفر زیارتی مشهد برد اما شکاف به وجود آمده عمیق تر از حد تصور محمد بود.

بهانه محمد برای سفر به بلوچستان، اختلافات خانوادگی بود و می گفت اگر از خانواده پدری فاصله بگیرد شاید مشکلاتی که بین وی و خانواده اش هست رفته رفته به دست فراموشی سپرده شده و حل شوند. اما واقعیت چیز دیگری بود. علت اصلی این انتقال، بالا گرفتن درگیری ها در سیستان و بلوچستان بود که همزمان شده بود با جنگ ایران و عراق.

پس از حوادث اواخر سال 1358، بلوچستان شاهد خشونت‏هاى سياسى ضد دولتى زیادی  نبود. اما جنبش های چپ گرای محلی و مارکسیست ها در حال پی ریزی حرکت هایی بودند که در آینده نزدیک می توانست خطرهای بسیاری را به دنبال داشته باشد.

بعد از انتقال جنبش ها و سازمان هایی که اثر گذار بودند و یا توانایی قطب شدند در منطقه خود را داشتند و می توانستند در آینده برای حکومت مرکزی دردسر ساز شوند شناسایی شده و فعالیت های نفوذ و اثر گذاری بر روی آنها شروع شد.

به همین منظور محمد باقر به همراه یکی از همراهان خود به نام عبدالله اوزی که بعدها نام خود را به عبدالقادر تغییر داد فعالیت های خود را شروع کردند. تیم های مورد هدف آنها در ابتدا  «سازمان دمكراتيك مردم بلوچستان» بود که رهبری آن را مهندس رحمت حسين بور بر عهده داشت. این حزب توانسته بود در مدت زمان کوتاهی طرفداران دو گروه ماركسيست فداييان خلق و پيكار و نيز تعدادى از روشنفكران غير حزبى را دور خود جمع كرده و تشکیلات خود را به سرعت توسعه ببخشد.

برای همین منظور محمد باقر سجودی و عبدالله اوزی در یک دوره 3 ماهه با ابراز اینکه دست از عقاید شیعه برداشته و به مذهب حقه توحیدی اهل سنت گرایش پیدا کرده اند وارد سازمان مذکور شدند.

از آن جایی که محمد باقر و عبدالقاد (عبدالله) با سواد و دارای مدرک بودند و از طرفی با فعالیت های حزبی آشنایی کامل داشتند خیلی سریع توانستند جایگاه خود را در میان حزب تثبیت کنند.

محمد باقر و عبدالقادر (عبدالله) برای به اثبات رساندن خود پیشنهاد کردند یک نشریه برای سازمان راه اندازی شود. و در آن مواضع و اخبار حزب ترویج و تبلیغ شود. این پیشنهاد مورد موافقت مسئول حزب (حسین بور) قرار گرفت. و بعد از مدتی نشریه ای با عنوان مکران به زبان بلوچی راه اندازی شد. پیشنهاد این بود که این نشریه به نام افراد و گروه های دیگر ثبت شود که در صورت عدم موفقیت و یا بسته شدن آن ضربه ای به سازمان وارد نشود.

به همین دلیل سردبیری این نشریه (مکران) که به زبان بلوچی منتشر می شد به شخصی به نام خالدداد آریا سپرده شد.

شعار این نشریه احیای بلوچ بود. این نشریه در تمام مدت سعی کرد زبان بلوچی و ادبیات آن را احیا کند و اعلام کرد ما به همه بلوچ ها در پاکستان، افغانستان و کشورهای خلیج فارس و ایران تعلق داریم.

این نشریه در واقع شروعی بود برای رابطه با قشر تحصیل کرده. برای همین منظور در کنار نشریه مکران گروهی به رهبری عبدالقادر اوزی با نام کانون سیاسی - فرهنگی خلق بلوچ در زاهدان تشکیل و سازماندهی شد. عمده فعالیت این گروه ارتباط با دانشجویان بلوچ در دانشگاه های سیستان و بلوچستان بود که بعدها با گسترش فعالیت سعی شد با اتحادیه های دانشجویان پاکستان نیز همکاری مشترک انجام دهند.

عمده فعالیت های این سازمان ها و گروه ها در واقع معطوف و محدود کردن فعالیت ها به حرکت های علمی و مسالمت آمیز بود.

هدف محمد باقر و عبدالقادر و تیم فداییان خمینی در تمام مدت شناسایی موافقین و مخالفین جمهوری اسلامی و همراه کردن سازمان ها و گروه های فعال با سیاست های کلی آن بود.

تامین بودجه نشریه و سازمان نیز از طریق دولت مرکزی و با بهانه کمک های مردمی صورت می پذیرفت.

در کنار این سازمان ها و گروه ها برخى گروه‏هاى مسلح نيز در اوايل دهه 1360 در مناطق طايفه‏اى بلوچستان ايران فعاليت داشتند. گروهى به نام «جبهه آزادى بخش بلوچستان» به رهبرى رحيم زردكوهى که خود را ادامه دهنده راه جمعه خان در دهه 1340 مى‏دانست. و گروه دوم به نام پیشمرگ بلوچ که توسط امان الله برکزایی سازماندهی می شد.

یکی از مهمترین فعالیت هایی که به عنوان نقطه درخشان محمد باقرسجودی، عبدالقادر اوزی و تیم فداییان خمینی می توان ذکر کرد، شناسایی و نفوذ در شخصیت های مهم جبهه آزادی بخش بلوچستان و همچنین گروه پیشمرگ بلوچ بود که توانستند از فعالیت های آینده این گروه ها مطلع شده و طی یک برنامه ریزی دقیق در همان سال شخصیت های مهم گروه ها ی مسلح را دستگیر کرده و در یک عملیات ایزایی، سپاه پاسداران توانست این گروه ها را از هم بپاشد.

امان الله برکزایی که یک اشراف زاده بلوچ و از اعقاب دوست محمد خان بود و قبل از انقلاب هم روابط مسالمت آمیزی با شاه ایران داشت سعی کرد بعد از جریان شکست جبهه آزادی بخش بلوچستان، گروه پیشمرگ بلوچ را با جبهه وحدت بلوچ همراه و متحد کند که با دست اندازی های تیم فداییان خمینی ناکام ماند و گروه پیشمرگ هم با شناسایی افراد سرشناس از هم پاشید.

بعدها چند تن از سرداران بلوچ كه به نظام شاهنشاهی ایران وابستگی داشتند، نظير كريم بخش سعيدى، عضو مجلس شوراى ملى، سعی کردند  به کمک آمريكا، گروه ها و جنبش های مختلف را با هم متحد کرده و جبهه مبارزات مسلحانه در بلوچستان را زنده و تقویت کنند. اما با کارشکنی های مختلف سایر گروه ها مواجه شدند به طوری که در سال 1361  بخش عمده این گروه ها و آزادی طلبان مجبور شدند ایران را ترک کرده و به پاکستان و افغانستان پناهنده شوند.

مهمترین حرکتی که موجب شکست حرکت انقلابی سردارانی چون "نظیر کریم بخش سعیدی" شد این بود که آنها نمی دانستند برخی از سازمان ها و جنبش ها و گروه هایی که با آنها متحد شده اند گروه هایی هستند که توسط تیم فداییان خمینی تشکیل شده و در واقع گروه های نفوذی به حساب می آیند. گروه هایی مانند پیکار در راه آزادی، سازمان چریک های فدایی خلق، سازمان پیکار طبقه کارگر، سازمان دموکراتیک مردم خلق بلوچ، فداییان سیستان و از این قبیل که همگی مخفی بوده و  با حمایت های دولت مرکزی تهران تشکیل و عضو گیری کرده بودند.. این گروه ها در ابتدا با جنبش های مسلحانه متحد شده و در موعده مشخص و به اصطلاح سر بزنگاه با ایجاد تفرقه و چند صدایی ضربه خود را به آنها می زدند.

با دستگیری سران جنبش های آزادی خواه نظیر مجاهدین خلق، گروههاى چپ، سازمان متحد بلوچ (يوپ)، سازمان دانشجويى بلوچ (B.S.O)، انجمن فرهنگى تحقيقى بلوچ، جمعيت دفاع از حقوق اهل سنت ايران، مجلس اعلاى اهل سنت ايران، راج زرميش و گروهك فرقان راهی برای مبارزین جز مهاجرت به کشورهای همسایه باقی نماند.

این مهاجرت سبب شد فضای آرامی در سیستان و بلوچستان حاکم شود. بعد از آرام شدن فضا، گروه های نفوذی و حاشیه ای وابسته به حکومت مرکزی نیز رفته رفته ناپدید شدند.

بعد از آن و در جریان جنگ ایران و عراق، محمد باقر سجودی به صلاح دید مسئول مربوطه، به جبهه جنوب منتقل شده و در عملیات عاشورا  که در تاریخ 25/7/63 در منطقه عمومي ايلام ميمك انجام گرفت در کنار همراه تیپ مستقل انصارالحسین حضور پیدا کرد.

تیپ انصار الحسین به عنوان نیروهای پشتیبان درعملیات شرکت کردند و تا پایان عملیات وارد عمل نشدند.  

این عملیات بعد از چند روز در نهایت به پیروزی رسید. و محمد باقر بعد از یک ماه و 4 روز به بلوچستان بازگشت.

محمد باقر بعدها دلیل جبهه رفتن خود را اینگونه توجیه می کند که: من از جنگ بسیار می ترسیدم و علت رفتن به جبهه ریختن ترس از فضای جنگ بوده است. از طرفی می توانستم با این بهانه کارت معافیت خود را بگیرم که گرفتم.

این دلایل از آن جهت که محمد باقر سجودی سالها در درگیری های سیستان حضور فعال داشته و قبل از آن در درگیری های انقلاب نیز بوده است کاملا پوچ خواهد بود از طرفی محمد باقر به دلیل همکاری با کمیته در سیستان، کارت معافیت خود را گرفته بود.

در جریان جنگ ایران و عراق بود که ضرورت و زمزمه تشکیل سپاه برون مرزی شنیده شد.

وظیفه اصلی این گروه، سازماندهی، پروراندن و تجهیز نیروهایی داخلی و خارجی بود که از کشورهای مختلف جذب می شدند.

در ابتدا نیروهای قدس به عنوان نیروی مرزی سپاه جمهوری اسلامی تشکیل شد و فعالیتش را با حمایت از کردها برای مقابله با صدام حسین در زمان جنگ ادامه داد. همچنین با حمایت از احمدشاه مسعود در جنگ شوروی در افغانستان و بعدها در مقابله با طالبان دامنه فعالیتش را گسترش داد. همچنین گزارش‌هایی از نیروهای قدس مبنی بر حمایت از مبارزان مسلمان بوسنیایی در جنگ یوگوسلاوی در دست است.

محمد باقر سجودی در سال 1363 به عنوان یکی از اعضای این گروه انتخاب شده و فعالیت خود را در تهران شروع کرد.

محمد باقر در ابتدا در بخش سازماندهی نیروهایی که از کشورهای افغانستان و پاکستان برای آموزش به تهران می آمدند شروع به فعالیت کرد.

نیروهای تحت تعلیم، بعد از آموزش در پوشش فعالیت‌های فرهنگی و هنری در خارج از ایران فعالیت‌های ایذایی و اطلاعاتی خود را در ارگان های مختلف ادامه می دادند.

بعد از مدتی محمد باقر در جریان یک ماموریت که محتوای اصلی آن هنوز مشخص نشده با نام جعلی اسماعیل شیخی در یک کاروان زیارتی به مکه رفت. در آنجا از کاروان حجاج جدا شده و مدعی شد به دلیل گرایش به اهل سنت جانش در خطر افتاده و در صورت دستگیری توسط مامورین جمهوری اسلامی به اعدام محکوم خواهد شد.

مامورین عربستانی نیز در ابتدای امر از او حمایت کردند اما در ادامه به او مشکوک شده و بعد از تحقیق و تفحص به هویت اصلی وی پی برده و متوجه شدند ادعای محمد باقر دروغی بیش نیست. زیرا او سالهای سال است که در ایران، سیستان و بلوچستان سنی شده و اگر ادعای او درست می بود در همان سالها می بایست توسط مامورین جمهوری اسلامی دستگیر و به اعدام محکوم می شد.

بعد از لو رفتن هویت اصلی محمد باقر، حکومت عربستان او را به زندان انداخت.

محمد باقر بعد از گذشت سه ماه با وساطت و زد و بندهای سیاسی کاردار ایران در عربستان، آزاد شد. و برای اینکه ماجرا بیش از پیش رسانه ای نشود، همان روز آزادی، محمد باقر به فرودگاه جده برده شد و از آنجا به پاکستان (کراچی) منتقل گردید.

علت رفتن به پاکستان این بود که هنوز شرایط انتقال به افغانستان برایش فراهم نشده بود و در واقع او می بایست شخصا به پاکستان می رفت تا شرایط انتقال به افغانستان را  فراهم کند.

زیرا بعد از جریان لو رفتن عملیات در عربستان هیچ توجیهی برای ماندن در بخش عربی برای محمد باقر وجود نداشت به همین منظور محمد باقر با همان هویت جعلی (اسماعیل شیخی) به بخش اردو منتقل شد.

تیم اجرایی برای انتقال محمد باقر (اسماعیل شیخی) به افغانستان باید بهانه محکمی جور می کرد تا جریان انتقال کاملا شخصی وانمود شود. برای همین منظور به محمد باقر دستور داده شد تا به سراغ دو تا از دفاتر گروه های معروف افغانستان در پیشاور پاکستان برود و در آنجا مقدمات انتقال به افغانستان را فراهم کند. اسماعیل شیخی (محمد باقر سجودی) باید به این نکته توجه می کرد که ویزای اقامت او در پاکستان یک هفته است و او می بایست در این مدت همه کارهای خود برای انتقال به افغانستان انجام می داد.

اسماعیل شیخی به پیشاور پاکستان رفت و  در هتل "سندباد" با رییس هتل که فارس زبان بود به نام ناصر قاسمی آشنا شد. ناصر قاسمی او را به دفتر جمعیت اسلامی افغانها در پاکستان راهنمایی کرد. و صبح روز بعد اسماعیل شیخی (محمد باقر سجودی) به آنجا رفت و در آنجا با آقای قارونی (که از مسئولین مجلس افغانستان است) دیدار کرد.

اسماعیل شیخی (محمد باقر سجودی) در آنجا مدعی شد به دلیل ترس از اعدام، ایران را ترک کرده است زیرا او سنی شده و محکوم به ارتداد است. آقای قارونی نیز دستور داد او را به دفتر سازمان ملل در اسلام آباد ببرند تا هماهنگی های لازم جهت گرفتن پناهندگی پاکستان را برایش انجام دهد. قارونی به او گفت: در طول مدتی که پناهندگی پاکستان را داری می تواند مقدمات مهاجرت به افغانستان را فراهم کنی.

در این مدت رفت و آمدهای اسماعیل شیخی (محمد باقر سجودی) به دفتر جمعیت اسلامی افغانستان به بهانه های مختلف زیادتر شد تا بتواند در این بخش نیز اثر گذار باشد.  اما خبردار شدن از مریضی همسرش او را کاملا به هم ریخت. برای همین از دفتر جمعیت اسلامی افغانستان خواست تا بعد از فراهم شدن مقدمات مهاجرت به افغانستان، کارهای انتقالی همسرش از ایران به افغانستان را برایش انجام دهند.

بعد از انتقال اسماعیل شیخی (محمد باقر سجودی) به افغانستان، همسرش آسیه به همراه عمر و عایشه به او ملحق شدند.

اسماعیل شیخی (محمد باقر سجودی) از سال 1365 تا 1374 در شاخه افغانستان فعالیت خود را ادامه داد و نقش بسزایی در تامین منابع مالی و نظامی این شاخه در کابل افغانستان داشت اما از سال 1374 درست بعد از به قدرت رسیدن طالبان در افغانستان به پاکستان مهاجرت کرد.

در این میان اما دختر او عایشه به دلیل ازدواج در هرات افغانستان باقی ماند و بقیه خانواده به همراه  او به پاکستان رفتند.

همزمان با به قدرت رسیدن طالبان در افغانستان، جنبش های آزادی طلبانه در برخی مناطق مختلف مرز ایران به راه افتاد و مسئولین جمهوری اسلامی نگرانی خود را در این زمینه ابراز کردند برای همین منظور اسماعیل شیخی به همراه 6 تیم مجزا از ایران و کشورهای منطقه برای پیگیری به پاکستان رفتند. بعضی از این افراد مستقیم با اداره اطلاعات پاکستان همکاری کردند و برخی نیز به صورت نفوذ در گروه ها و شخصیت هایی که با جنبش های آزادی طلبانه ایران در ارتباط بودند سعی کردند با این حرکت ها مقابله کنند.

در همین راستا اسماعیل شیخی مجبور شد به بهانه ادامه تحصیل هویت خود را عوض کرده و با نام اصلی خود (محمد باقر سجودی) در دانشگاه علوم اسلامی فیصل آباد پنجاب پاکستان ثبت نام کرده و تحصیلات خود را ادامه دهد تا پوششی برای فعالیت های او  باشد.

در همان جا بود که با یک دختر شیعه که اهل هراز افغانستان بود به نام آمنه آشنا شد و ازدواج کرد. حاصل این زندگی یک پسر بود که نام او را به یاد پدرش حسن گذاشت.

وی به بهانه تامین هزینه های زندگی مدتی را به فروش پیاز و عسل در پنجاب مشغول شد که بعدها مشخص شد فروش پیاز و عسل در واقع پوششی جهت سایر فعالیت های وی بوده است.

محمد باقر تا سال 1382 (زمان حکومت ژنرال موسی خان) در پاکستان بود ولی به دلیل فاش شدن هویت اصلی اسماعیل شیخی (محمد باقر سجودی) توسط نیروهای اطلاعات و امنیت، دولت پاکستان او را مجبور به خروج از این کشور نمود.

در آن تاریخ روابط جمهوری اسلامی و پاکستان به خاطر بحث امنیت خطوط مرزی رو به سردی بود.

بعد از این ماجرا در سال 1382 محمد باقر به اصفهان سفر کرده و بعد از گذراندن یک دوره 3 ماهه آموزشی اطلاعاتی و عملیاتی به امارات متحده عربی منتقل شد.

در سال 1385 پدر محمد باقر به دلیل مرض کلیه در سن 80 سالگی فوت کرد ولی محمد باقر نتوانست در تشیع جنازه و مراسم تدفین پدر حاضر شود.

با روی کار آمدن رسانه های توحیدی اهل سنت و احساس خطر کردن مسئولین جمهوری اسلامی از حرکت ها و اعتراض های آزادی خواهانه ملت ایران، محمد باقر فعالیت خود را در حوزه رسانه های اهل سنت آغاز کرد.  وی در حال حاضر با "شبکه جهانی کلمه" همکاری دارد. خانواده پدری محمد باقر سجودی در حال حاضر در همان منطقه قدیمی در پیروزی تهران به سر می برند.


برچسب‌ها: محمد باقر سجودی, شبکه جهانی کلمه, فداییان خمینی, نشریه مکران, هتل سندباد

ارسال توسط سارا

اسلايدر